بهـــــــــار ( سروده ای از سالهای بسیار دور )


ســــاقی بیا که آمد ، فصل شکوفه باران
باز آ شـــراب و می ریز در جام میگساران


چون چشمهای مستت نرگس گشوده آغوش
چون آبشـــار مویت رقصند آبشـــاران


بلبل بســـاط گل را با نغمه داده رونق
گل خنــده ی پیــاپی ریزد به پای یاران


گسترده چتر رنگین بر ســر گل بنفشه
آلاله پا گرفته است ازنو ، به کوهساران


دســت بهار ریزد بردشــت و باغ سنبل
عکس شکــوفه رقصــد در آب جویباران


در دامــن سحـر گه خورشید خنده ریزد
صبح است وه چه صبحی صبح امیدواران


آید سبک نسیمـی آرد پیــــام عشـــرت
به به چه خوش پیام است این قاصد بهاران


شبنـم چنان بلغـزد بر برگ گل که گویی
می قطــره قطــره ریزد از لعل گلعذاران


ای یار بخت پیــروز بادت مبــارک امـروز
نـــــوروز باد بر تــو ، هــــرروز و روزگاران

 

 

                                                  (  مسعود .م   )

/ 3 نظر / 62 بازدید
simah

آرام رد پایت روی برف آب خواهد شد این آخرین اثر توست در زمستان بی بهارم خورشید طلوع من غروب زمین خاموش هیچ تکراری بحد دلتنگی خواستنی نیست وقتی بارش تو را به انتظار نشسته ام در قاب پنجره ای رو به جنوبی ترین احساسم / simah /

simah

... درود بر شما

simah

سلام جناب خوش حالم که یادی از من کردی حضورتان را پای دلنوشته هایم سپاسگزارم [گل]